کتاب پایان رابطه سه شخصیت اصلی دارد: «بندریکس» که نویسنده و راوی بی‌ایمان داستان است، «هنری» که کارمند دولت است و همسرش «سارا» که در مسیر بی‌ایمانی به داشتن ایمان در حرکت است. بندریکس به دنبال نوشتن کتابی که در رابطه با یک کارمند دولت است با هنری و همسرش آشنا می‌شود. هنری که به فکر پیشرفت است از همسرش غافل مانده و در این میان بندریکس عاشق همسر هنری یعنی سارا می‌شود و به شکل پنهانی رابطه‌اش را با او جلو می‌برد. در این میان رویش عشقی شورمندانه از دل نفرتی بیمارگونه را شاهد هستیم اما همان‌طور که بندریکس خودش می‌گوید این داستان روایت نفرت است نه عشق.

این رمان داستانی درباره خداست اما از زبان یک راوی بی اعتقاد.

از نگاه راوی داستان احساسات و عواطف و عشق بخشی از یک معادله است،قابل ا ندازه گیری است ومی‌توان با دقتی ریاضی آن را فرمول بندی کرد.

بندریکس می خواهد صاحب تمام عشق و علاقه سارا باشد و وقتی تصور می کند اینگونه نیست نفرت،حس برتر وجودش میشود،نفرت از هنری و سارا.

پس از مرگ سارا،بندریکس بی ایمان بیش از پیش به کنکاش احساس و عواطف و عشق خود می پردازد و به خدا میرسد.در پایان داستان گفتگوی بندریکس بی ایمان با خدا مورد توجه هست.

“نشستم و به خدا گفتم:«تو» او را از من گرفتی.لیکن هنوز به من دست نیافته ای.من نیرنگ های تو را می شناسم.تو ما را به قله کوهی می بری تا کائنات را به ما بنمایی.خدایا تو ابلیسی و از این رو در ما وسوسه می کنی تا بجهیم،لیکن من طالب آرامش تو نیستم،عشق ترا هم نمی خواهم.آنچه من می خواستم ساده و بسیار آسان بود.می خواستم که سارا تمام زندگی از آن من باشد،لیکن تو با نیرنگهای شگفت خویش از من گرفتی تو خوشبختی ما را همچون کشتکاری که لانه موش را ویران کند بر سرهایمان خراب می کنی.از تو کینه دارم،خدا،آن چنان از تو کینه دارم که انگار وجود داری.”

و اینگونه بندریکس بی ایمان متوجه خدا می شود.

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

شاعر: مرحوم مرتضی عبدالهی

۱۴۰۴/۰۵/۰۳