دلنوشته "تنها با خدا" - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:28
خدایا چطور میتوانم دستت را بگیرم وقتی تمام عمر دستانم را از دست یاری ات کنار کشیدم و چطورxa0 اهل شهر تو باشم وقتی تمام عمر راه شهر جهل رفته ام.چگونه بگویم دوستت دارم وقتی تمام عمر چشمانم را باز نکردم ت
دلنوشته "نهیبی از چاه شب" - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:28
به صدای بغض،پاییز رنگ رخ پریده و باران سیاه شب،دل من حرفها برای گفتن دارد.دلی که سر و سامان باخته است پی عشق. باران دلم نشست که هیچ،تمام خاطراتم خیس شدند تا شب باشد و من و چشم ترم.چرا صدایی پاسخ فریاد درماندگی دلم نیست؟! کمک!...کمک!...
دلنوشته "بخوان بالا برو" - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:28
روزی عاشق میشوی و هزار سال برای عشقت زندگی میکنی و فرا میرسد روزی که بخاطر قداست،پاکی،نابی وخلوص عشق و علاقه ات به این نتیجه میرسی که باید وارد مرحله ی تازه ای از زندگی شوی یا دنبال عشقت در دنیای دیگ
دلنوشته "لبه ی پرتگاه" - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:28
کسی که تصمیم میگیرد لبه پرتگاه برود دو انتخاب بیشتر ندارد،یا بخاطر اینکه هیچکس و هیچ مفهوم و برنامه ناتمامی ندارد که باید بپرد و ادامه ندهد.یا باندیشد که چه چیزی در زندگی اش هست که هنوز ارزش زندگی دارد و بخاطر آن برگردد و دیگر هیچ بهانه ای نگیرد.
دلنوشته "خاک دل" - تاریخ: 1397/2/18 ساعت: 18:11
بی معنی است لحظه ها آنجا که عشق بیدار نیست و سخت است لحظه ها آنج&#
دلنوشته "در انتظار بهار" - تاریخ: 1396/12/27 ساعت: 15:46
کجای شب منتظر صدای قدم هایت بنشینم،دست به گریبان کدام در،زجر کش کدام دردسر،چله نشین کدام زیارتگاه،خیس کدام باران شوم تا تورا یابم؟دست به سینه و سینه چاک و دل سوخته انتظارت را میکشم و کشیده ام تمام عمر،تفقدی کن و یک شبی همنشین سفره دل ما شو که این خانه هزار سال است که جا برای جلوست خالی کرده است.+ نو...
دلنوشته " هوای پاییز" - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 21:14
شاید میان برگان هزار رنگ دوزخ پاییز سخنی باشد برای من جا مانده در دروغ دیروز.خیره میشوم به لحظه لحظه آشفته بازار پاییز و عاقبتم را میجویم،گریه میکنم به حال خود و برگان له شده زیر پای هیاهوی روزگار.سوز شب سر در گریبانم میکند و من سر به زیر ،تنها و بی صدا گریه میکنممرا یار و همنفسی نیست و مثل برگ ترد ...
دلنوشته "قدم میان کوچه های خلوت شب" - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 21:14
دمی به آرامش فرو میبرم و با خیال راحت نفس میکشم و خیالم راحت است که میتوانم بی دغدغه خودم را به خواب بسپارم.با روزگار که نخواهی شاخ به شاخ شوی و خودت باشی آرام میگیری...+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:41&nbsp توسط فرزاد صولتی  |  Let's block ads! (Why?)
دلنوسته "درمانده در بغض شب" - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 21:14
خدایا اطمینان قلبم باش و آرامم کن،هیچ یاد و سخن و دکلمه ای آرامم نمیکند خودت پناهم باش و کمکم کن آغوشت را حس کنم.دلم شکسته است و مگر نه آنکه تو پناه بی کسان و هم کلام صامتانی؟ آرامم هستی و من خود و تو را نشناخته ام.معرفت ارزانی ام کن که ره تاریک است و دلم لرزان و سرگردان+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم...
دلنوشته "قدم میان کوچه های خلوت شب" - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 0:13
دمی به آرامش فرو میبرم و با خیال راحت نفس میکشم و خیالم راحت است که میتوانم بی دغدغه خودم را به خواب بسپارم.با روزگار که نخواهی شاخ به شاخ شوی و خودت باشی آرام میگیری... +xa0نوشته شده در xa0شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۶ساعتxa023:41&nbsp توسطxa0فرزاد xa0 |xa0
دلنوسته "درمانده در بغض شب" - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 0:13
خدایا اطمینان قلبم باش و آرامم کن،هیچ یاد و سخن و دکلمه ای آرامم نمیکند خودت پناهم باش و کمکم کن آغوشت را حس کنم.دلم شکسته است و مگر نه آنکه تو پناه بی کسان و هم کلام صامتانی؟ آرامم هستی و من خود و تو را نشناخته ام.معرفت ارزانی ام کن که ره تاریک است و دلم لرزان و سرگردان +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه ن...
دلنوشته " هوای پاییز" - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 12:53
شاید میان برگان هزار رنگ دوزخ پاییز سخنی باشد برای من جا مانده در دروغ دیروز.خیره میشوم به لحظه لحظه آشفته بازار پاییز و عاقبتم را میجویم،گریه میکنم به حال خود و برگان له شده زیر پای هیاهوی روزگار.سوز شب سر در گریبانم میکند و من سر به زیر ،تنها و بی صدا گریه میکنممرا یار و همنفسی نیست و مثل برگ ترد ...
دلنوشته "هم کلام برگ افتاده" - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:48
پاییز فصل رقص و پایکوبی میان هزار رنگ خداست،پاییز که میشود دوست دارم قدم بزنم میان مفاهیم برگهای ریخته درختان و برگی را پای صحبت بنشینم،حرفهای دلم را به تو میگویم که تو سرافرازی و من سر افکنده،تو کامیابی و من ناکام و نافرجام.خوش به حالت ای برگ خزان،آرام و بی دغدغه سر بر بالین خاک گذاشته ای و آنچنان ...
دلنوشته "پس از باران" - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:48
با تو هستم ای پر شده در روح و جان من،توئی که بسان آفتاب،تلالو و روح بخش جهان سرد منی و به تمثیل مستی،جوش می و نوش وجود میگسار من.آتش زدی به جان من و وجودم شعله ور و بی تاب و آشفته است،چه درد شیرینی است به شوق تو و چشمانت لحظه لحظه تقلا برای یافتنت، دیدنت،شنیدنت. تو را زیر باران باید جست،میان رقص و ه...
دلنوشته 'خرابات شب' - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:48
خراب است حال شب که ویرانه است احوالات دلم،نمیدانم دنبال چه میگردم در بیابان بی مهر و گذشت،سرگشته و حیرانِ سرابی بیش نیستم،به خیال من اینجا گلستان است و من باغبان.نمیدانم چه بر سر حقیقت آمده است که خیالم تنهاست،نمیدانم. نمیدانم از چه شکوه کنم،از خیال خودم،از حقیقت،از خودم.متحیر و سرگشته،گریان و نالان...
دلنوشته "شب نما" - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:48
چند قدمی نزدیکتر بیا و رخ بنمای که تاریک است دنیای من.من از ترس تاریکی چشمامو بستم و معلق مانده ام میان هست و نیست،دل بده تا پته دلمو واست رو کنم،دستامو بگیر و نگذار تا ابد از ترس،دست در دست خودم باشم. خیال شورانگیز مرا واقعیتی باش حقیقت گونه و راز هزار ساله ات را برملا کن که دل برای بودنت سفره گستر...
دلنوشته "شور " - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:48
xa0 نهفته در اعماق وجودم،بزرگ شده در دلی پر زآشوب،شالوده ی عمر عشقی زیبا و بی نظیر،راه یافته به دهلیز دلی پر از رمز و سکوت،وجودی شگرف و بی بدیل،خوش آمدی... بازمانده از گذشته و راه یافته به آینده ،روحی سترگ و ابوهتی بی هم کفو،نوای دلشنینی که روح جدا شده از چشم و گوشم را عشق نجوا کردی،شوری که شوراندی ...
دلنوشته "بهای خواستن ناخواستنی ها" - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:48
گاهی از خدا میخواهی،اصرار و تمنا میکنی،هزینه میکنی عمرت را میدهی تا به خواسته ات برسی.درس نمیگیری متنبه نمیشوی از ندادن های خدا و اجابت نشدن های دعاهایت.آنقدر میخواهی ک خدا میدهد چیزی را که میخواهی.تازه میفهمی که باخته ای و خوشبختی تو در نداشتن و ندانستن بود و پذیرای حقیقتی شده ای که سزاوارت نیست.گا...
دلنوشته 'خرابات شب' - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 8:48
خراب است حال شب که ویرانه است احوالات دلم،نمیدانم دنبال چه میگردم در بیابان بی مهر و گذشت،سرگشته و حیرانِ سرابی بیش نیستم،به خیال من اینجا گلستان است و من باغبان.نمیدانم چه بر سر حقیقت آمده است که خیالم تنهاست،نمیدانم. نمیدانم از چه شکوه کنم،از خیال خودم،از حقیقت،از خودم.متحیر و سرگشته،گریان و نالا
دلنوشته "شب نما" - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 8:48
چند قدمی نزدیکتر بیا و رخ بنمای که تاریک است دنیای من.من از ترس تاریکی چشمامو بستم و معلق مانده ام میان هست و نیست،دل بده تا پته دلمو واست رو کنم،دستامو بگیر و نگذار تا ابد از ترس،دست در دست خودم باشم. خیال شورانگیز مرا واقعیتی باش حقیقت گونه و راز هزار ساله ات را برملا کن که دل برای بودنت سفره گست

برچسب‌های مرتبط

سال نو مبارک | سال نو مبارک translation | سال نو مبارک pronunciation | سال نو مبارک به انگلیسی | سال نو مبارک وکتور | سال نو مبارک عشقم | سال نو مبارک 1394 | سال نو مبارک عاشقانه | سال نو مبارک متحرک | سال نو مبارک 2015