کتاب دروغ هایی که به خود می گوییم نوشته جان فردریکسون نشان میدهد که چگونه آنچه از روبرو شدن با آن اجتناب میکردیم، ما را شفا میدهد. ما به وسیله افکار و روشهایی که دفاع نامیده میشوند، دائماً در تلاش هستیم تا به خودمان دروغ بگوییم و از مواجه شدن با حقایق زندگی خود اجتناب کنیم. این دروغها شاید در ابتدا کمککننده به نظر برسند، امّا به مرور زمان موجب رنج و بیماری ما میشوند. بیمارانی که داستانشان در این کتاب آمده مشکلاتی دارند که گریبانگیر همه ماست و بهانههایی میآورند که همه ما میآوریم.امّا تمام آنها در روند درمانگری و تعامل با درمانگرشان به حقایقی دست پیدا میکنند که موجب رهایی و آزادیشان میشود. این مثالها نشان میدهند چگونه آدمها با کمک درمانگرشان غیرقابلِ تحمل را قابل تحمل میکنند تا با چیزی که از آن میترسیدند روبرو شوند.جان فردریکسون معتقد است که مشکل ما نه در شرایط بیرونی، بلکه در دروغهایی است که به خودمان میگوییم.دروغهایی که مانع رشد، تغییر و پیشرفت واقعی ما میشوند.
محوریت اصلی کتاب این است که تا زمانی که نپذیریم خودمان مسئول مشکلات و احساساتمان هستیم، تغییری واقعی در زندگیمان رخ نخواهد داد. بسیاری از ما به جای پذیرش مسئولیت، دیگران یا شرایط بیرونی را مقصر میدانیم، اما فردریکسون معتقد است که این تنها یک راه فرار از حقیقت است. زندگی شما تحت کنترل شماست، اما تا زمانی که باور دارید دیگران مسئول بدبختیهای شما هستند، هیچ تغییری رخ نخواهد داد.
یکی دیگر از نکاتی که فردریکسون بارها بر آن تأکید دارد، ترس از حقیقت است. ما معمولاً از روبهرو شدن با حقیقت طفره میرویم، زیرا احساس میکنیم که این کار دردناک خواهد بود. اما حقیقت این است که انکار واقعیت، هزینهای بسیار سنگینتر دارد.
برای مثال، فردی که در رابطهای ناسالم گیر کرده اما مدام خود را قانع میکند که «همهی روابط مشکل دارند» یا «اگر صبر کنم، او تغییر خواهد کرد»، درواقع دروغی به خود میگوید که مانع تصمیمگیری درست او میشود. نویسنده تأکید میکند که حقیقت ممکن است در ابتدا دردناک باشد، اما تنها راه رهایی از درد مداوم است.
خوشبختی از درون شما میآید، نه از موقعیتهای بیرونی. اگر نمیتوانید در همین لحظه احساس رضایت کنید، هیچ تغییری در دنیای بیرونی شما را خوشحال نخواهد کرد.
در پایان دوست دارم جملاتی از نویسنده را بیاورم:
-ما رنج می بریم،چون با واقعیت می جنگیم؛جنگی که همیشه در آن بازنده ایم.ما معتقدیم زندگی باید بر وفق مرادمان باشد؛اما مطابق با اصول خودش پیش می رود.ما در کمال تعجب متوجه می شویم دنیا بر اساس تصورات ما ساخته نشده است و واقعیت همیشه برنده است.
-میزان رنج ما به فاصله ما از واقعیت بستگی دارد.به جای آنکه با دویدن به سوی حقیقت،به رنج مان پایان دهیم،از طریق غذا خوردن،کار کردن،الکل،مواد مخدر و روابط جنسی از آن فاصله می گیریم.ما معتاد به نبودن در زمان حال هستیم.نمی خواهیم احساساتمان را درک کنیم.
-زمان حال،تنها محل آرامشی است که تا به حال داشته ایم.
-حقیقت غذای روح است و هرگز نمی تواند به تو آسیب برساند؛اما دروغی که خود واقعی ات را پشت آن پنهان می کنی،روحت را مسموم می کند.
-مردی برای فراموش کردن نامزد سابقش،در پی روان درمانی برآمده بود.او گفت:«می دانم فکر کردن به او آزارم می دهد و به من صدمه می زند؛اما نمی توانم دست از انتظار کشیدن برای او بردارم.نمی خواهم به این احتمال فکر کنم که دیگر مرا نمی خواهد.»مکثی کرد و ادامه داد:«شاید به او معتاد شده ام.»
علت اعتیاد او نامزد سابقش نبود.آن دختر ناپدید شده بود.او به توهم خودش اعتیاد داشت:زنی خیالی که می خواست حرف هایش را پس بگیرد،راه رفته را بازگردد و تا ابد با شادمانی در کنار مردی که رهایش کرده بود،زندگی کند.
اگر منتظر بمانیم تا امور هستی طبق میل و خواسته ما پیش برود،باید هزاران بار در این دنیا زندگی کنیم.
اگر منتظر یک زندگی خیالی بمانیم،زندگی کنونی مان را از دست می دهیم.وقتی با واقعیت فقدان مواجه می شویم،می توانیم برای آنچه گذشته است،غمگین شویم و آنچه را که باقی مانده است،در آغوش بگیریم.
-هر اتفاقی می افتد،نیازی به درک و فهم ما ندارد؛چه آن را بفهمیم یا نه،وجود دارد.
-شفا و بهبودی زمانی اتفاق می افتد که ما اعماق وجودمان را هر چقدر هم آشفته و بیمار باشد،دوست داشته باشیم.وظیفه ما حذف انسانیت نیست؛بلکه از طریق پذیرش انسانیت دیگران،انسانیت خودمان را بپذیریم.وقتی سعی می کنیم از زندگی فراتر برویم،آن را نفی می کنیم.
-ما می کوشیم زندگی و مرگ را از خودمان دور کنیم؛اما آنها مدام ما را در آغوش می گیرند و دروغ هایمان را آشکار می کنند.
-مردی درگیر تلخ ترین حقایق زندگی خود بود و مدام آنها را در ذهنش مرور می کرد تا اینکه دچار نشخوار فکری مزمن شد.به او گفتم وقتی کنار پیاده رو مدفوع سگ می بینیم،به جای آنکه آن را برداریم،بو کنیم و در جیب بگذاریم،از کنار آن عبور می کنیم.
-وقتی دیگران ارزش ما را پایین می آورند،محدودیت هایی را تعیین می کنیم تا رابطه مان به یک لجن زار تبدیل نشود.
-ما نمی توانیم مردگان را زنده کنیم.نمی توانیم فیلم زندگی را به عقب برگردانیم و دوباره ضبط کنیم.ما قادر به محو کردن گذشته نیستیم و فقط می توانیم زمان حال بهتری خلق کنیم و فقدان را به عنوان بخشی از زندگی بپذیریم.
-تلاش برای وادار کردن دیگران به دوست داشتن ما،عشق نیست.ما می کوشیم فردی را که ملاقات می کنیم،بکشیم و کسی را که می خواهیم،دوست داشته باشیم.در واقع،او را دوست نداریم؛بلکه کسی را میخواهیم که شبیه توهماتمان باشد.
-آرزوی ما برای داشتن جهانی بدون فقدان،باعث رنج مداوم است.ما منتظر دنیایی هستیم که می خواهیم؛اما در عوض ،دنیای واقعی از راه می رسد.مرگ و میرها روی هم انباشته می شوند:پایان ها،بیماری ها و از دست دادن عزیزان تا زمانی که نوبت خودمان برسد.
-لازم نیست متفاوت باشیم؛بلکه باید با کسی که هستیم کنار بیاییم.
-در مورد مرگ عزیزانمان،ما رود های غم و اندوه با چرخش های غیرقابل پیش بینی هستیم و همواره با جوش و خروش پیش می رویم تا زمانی که سوگ ما در دریای پذیرش،آرام گیرد.ما نمی توانیم آب را به عقب برانیم،زیرا این جریان عشق،همان چیزی است که هستیم.همان طور که در وجود خودمان جاری می شویم و در سکوت و سکون به آرامش می رسیم،متوجه می شویم آخرین هدیه یک عزیز در حال مرگ،همین دعوت به پذیرش است.
-اگر بخواهیم افراد را در قالب باورهای خودمان بگنجانیم،هرگز جوهر وجود آنها را کشف نخواهیم کرد.تا زمانی که عاشق تصاویر ذهنی خودمان باشیم،هرگز از شگفتی ملاقات با فرد نهفته در پس آنها،لذت نخواهیم برد.در انتخاب میان پذیرش افراد یا پذیرش نظرات خودمان درباره آنها،همیشه باید افراد را انتخاب کنیم.
پذیرش،یعنی تسلیم شدن در برابر چیزی که هست.آگاهی این نیست که چه کاری انجام می دهیم؛بلکه این است که چه کسی هستیم.ما یک راز هستیم و در آن زندگی می کنیم.ما خود پذیرش هستیم.
1404/11/14
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی