در شهر ورونای ایتالیا دو خاندان سرشناس به نام های مونتگیو و کاپیولت سالهاست باهم دشمنی دارند.در این میان رومئو از خانواده مونتگیو در یکی از مهمانی های کاپیولت ها شرکت می کند و همان جا برای اولین بار ژولیت دختر جوان خانواده رقیب را می بیند.نگاهشان بهم گره می خورد،همه چیز تغییر می کند و عشقی ناگهان بینشان شکل می گیرد.با وجود دشمنی دو خانواده این دو نفر تصمیم می گیرند پنهانی ازدواج کنند.راهبی مهربان به نام لارنس به امید پایان یافتن این دشمنی دیرینه،مراسم ازدواج آنها را در خفا برگزار می کند اما سرنوشت بی رحم تر از آن است که فکرش را می کردند. در نبردی خیابانی رومئو به اشتباه یکی از بستگان ژولیت را می کشد و از شهر تبعید می شود.ژولیت که حاضر نیست با خواستگار دیگری ازدواج کند ،به کمک لارنس نقشه ای می کشد تا با نوشیدن دارویی خودش را مرده نشان دهد و از ورونا فرار کند،با این حال پیام نقشه به رومئو نمی رسد.رومئو خبر مرگ ژولیت را می شنود و در اندوهی عمیق خود را با زهر می کشد.ژولیت وقتی بیدار می شود و پیکر بی جان رومئو را می بیند،با خنجر او به زندگی اش پایان می دهد.
عشق آن دو در نهایت باعث می شود دو خانواده از دشمنی دست بکشند و صلح به ورونا بازگردد.
۱۴۰۵/۰۲/۲۱
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی